نغمه ناجور
اگه يه مدته بي حوصله ايد يا دلتون گرفته و چيزي شادتون نميكنه توصيه ميكنم حتما اين فيلم رو ببينيد. روحيه تون عوض ميشه و با خودتون ميگيد اينطوري هم ميشه زندگي كرد. بچه
كه بوديم ، كارتون هايمان پر بود از قهرمان هايي كه با استعداد هاي خاصشان كسي را
به دردسر مي انداختند يا از دردسر نجات ميدادند. كثيف ميكردند ، خراب ميكردند ،
اسير ميكردند ، درست ميكردند ، تميز ميكردند ، آزاد ميكردند و اين ها همه پر از
" فعل " بود ، پر از جست و خيزهاي بي قيد و آزاد ، پر از ماجراهايي كه
هيچ روزمرگي و تكراري مقابلشان دوام نمي آورد . اما
رابرت ، هيچ استعداد عجيبي نداشت ، حتي گاه و بيگاه سكسكه هم نميكرد، تنها آرزويش" نبودن " بود . " بزرگ " نبودن ، " جدي "
نبودن و "
مسئول " و " مجبور " نبودن
. " يكنواخت " و " تكراري "
و " روزمره " نبودن . و
براي رسيدن به اين آرزو ، فقط حافظه و خيالش را داشت كه سوارش شود و از بزرگسالي
به قلمرو آزاد و بي قيد كودكي فرار كند . رابرت ، بيشتر از واتو واتو و بارباپاپا و
بالتازار به ما شبيه است . بزرگ
شديم ، جايي كه درس ميخوانيم يا كار ميكنيم به تميزي اتاق رابرت نيست ، اما
كراواتمان هم توي سوپ نميرود. ميان اين بي ماجرايي ، گاهي دورهم جمع ميشويم ، قصه
تازه اي براي تعريف كردن پيدا نميكنيم ، ساكت مي مانيم ، در سكوت به قيافه هاي
همديگر نگاه ميكنيم و بعد با اولين بهانه ، به خاطرات كودكي مان هجوم ميبريم . ببخشيد عكس بهتري پيدا نكردم ولي احساس ميكنم تو وبلاگاشون همه خودشونن چون دلشون اينجاست يه روزهايي اميدوار و يه روزهايي نا اميد يه روزهايي بي خيال و يه روزهايي با پشتكار يه روزهايي سرحال و يه روزهايي بي حال خدا خودش يه خير بگذرونه ولي اميدم رو از دست نميدم آرام باش ! امروز هم تو را رام خواهم كرد....
من يار مهربانم شورها و شيدايي ها از تونل رگ هاي خوني در انتقال... قلاب علامت كدامين سئوال است كه به آن جواب ميدهند ؟ مرد مسنی به همراه پسر 25 ساله اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد. به
محض شروع حرکت قطار پسر 25 ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و
هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را
با لذت لمس می کرد فریاد زد: "پدر نگاه کن درختها حرکت می کنند"
مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد. کنار مرد جوان، زوج جوانی
نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که
مانند یک بچه 5 ساله رفتار می کرد، متعجب شده بودند. ناگهان
پسر دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت
می کنند" زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می کردند. باران شروع شد چند
قطره روی دست مرد جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و
دوباره فریاد زد" پدر نگاه کن باران می بارد، آب روی من چکید. زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند"چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی کنید؟" مرد مسن گفت" ما همین الان از بیمارستان بر می گردیم.. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می تواند ببیند" تنها از اين جهت كه سرتا پا شكسته بود ولي كلا خوشحالم كه اون دوران گذشت و الان هم كه بچه مدرسه اي ميبينم به حالشون غصه ميخورم و ميگم بيچاره ها حالا كو تا درسهاتون تموم بشه؟ 12 سال كم نيست رفقا شما بودیم و شما همسایه ی ما و همه مان همسایه خدا. یادم می آید گاهی وقت ها می رفتی و زیر بال فرشته ها قایم می شدی و من همه ی آسمان را دنبالت می گشتم ، تو می خندیدی و من پشت خنده ها پیدایت می کردم. خوب یادم هست که آن روزها عاشق آفتاب بودی . توی دستت همیشه قاچی از خورشید بود . نور از لای انگشت های نازکت می چکید . راه که می رفتی ردی از روشنی روی کهکشان می ماند . یادت می آید ؟ گاهی شیطنت می کردیم و می رفتیم سراغ شیطان . تو گلی بهشتی به سمتش پرت می کردی و او کفرش در می آمد . اما زورش به ما نمی رسید . فقط می گفت : همین که پایتان به زمین برسد ، می دانم چطور از راه به درتان کنم . تو ، شلوغ بودی ، آرام و قرار نداشتی . آسمان را روی سرت می گذاشتی و شب تا صبح از این ستاره به آن ستاره می پریدی و صبح که می شد در آغوش نور به خواب می رفتی . اما همیشه خواب زمین را می دیدی . آرزویی رویاهای تو را قلقلک می داد . دلت می خواست به دنیا بیایی و همیشه این را به خدا می گفتی و آن قدر گفتی و گفتی تا خدا به دنیایت آورد . من هم همین کار را کردم ، بچه های دیگر هم ، ما به دنیا آمدیم و همه چیز تمام شد . تو اسم مرا از یاد بردی و من اسم تو را ، ما دیگر نه همسایه هم بودیم و نه همسایه خدا . ما گم شدیم و خدا را گم کردیم ... دوست من ، همبازی بهشتی ام ! نمی دانی چقدر دلم برایت تنگ شده . هنوز آخرین جمله خدا توی گوشم زنگ می زند : از قلب کوچک تو تا من یک راه مستقیم است ، اگر گم شدی از این را بیا . بلند شو . از دلت شروع کن . شاید دوباره همدیگر را پیدا کنیم . برگرفته از کتاب در سینه ات نهنگی می تپد نویسنده عرفان نظرآهاری
رستني ها كم نيست من و تو كم بوديم خشك و پژمرده و تا روي زمين خم بوديم گفتني ها كم نيست من و تو كم گفتيم مثل هذيان دم مرگ از آغاز چنين درهم و برهم گفتيم ديدني ها كم نيست من و تو كم ديديم بي سبب از پاييز جاي ميلاد اقاقيها را پرسيديم چيدني ها كم نيست من و تو كم چيديم وقت گل دادن عشق روي دار قالي بي سبب حتي پرتـاب گل ســرخي را ترسیدیم خواندني ها كم نيست من و تو كم خوانديم من و تو ساده ترين شكل سرودن را در معبر باد با دهاني بسته وامانديم من و تو كم بوديم من و تو اما در ميدان ها اينك
اندازه ما مي خوانيم
مــا به انـــدازه مـــا مي بيــــنيم
مــا به انـــدازه مـــا مي چينيـــم
مــا به انـــدازه مـــا مي گـوييــم
مــا به انـــدازه مـــا مي روييـــم
من و تو
كم نه كه بايد شب بي رحم و گل مريم و بيداري شبنم باشيم
من و تو
خم نه و درهم نه و كم هـم نه كه مي باید با هم باشـيم
من و تو
حق داريم در شب اين جنبش نبض آدم باشيم
من و تو
حق داريم كه به اندازه ي ما هم شده با هم باشيم
من و تو
حق داريم كه به اندازه ي ما هم شده با هم باشيم
گفتني ها كم نيست
فرهاد روي دل ، زخم و من عبرت ناپذير ، ديوانه اي از نو خواهر و برادرم كه بزرگتر از ما بودن به ما نگاه ميكردن و ميگفتن يادش به خير يه روزي ما سوار اين اسب ميشديم. سالها از اون زمان ميگذره و من تمام بچه هاي فاميل رو ميبينم كه همه يه سواري از اين اسب گرفتن و حالا بزرگ شدن و ياد اون روزها ميفتن . الان هم بچه هاي خواهر و برادرم سوار اين اسب ميشن و من تو دلم ميگم : آخه چه كسي اسب به اين باوفايي ديده كه به تمام بچه هاي فاميل سواري داده و هنوزم جوون و باپرجاست! درسته كه ديگه تو باغ داييم از درختهاي سيب ترشش خبري نيست ولي اين اسب همه اون خاطرات رو با يه نگاه به يادتت مياره. پابرجا بمون اسب باوفا. بايد به دنبال هوايي باشم كه سرشار از زندگي باشد... چرا بيشتر بهشون نميرسم؟ مني كه جووني دو نفر به پاش ريخته شده اونوقت يه زمانهايي بي حوصلم و سرم شلوغه و يا بهتر بگم از يادشون ميبرم.


دانا
و خوشبيانم
هم
اهل طنز و تاريخ
هم
اهل داستانم
گاهي
پليسي و گاه
محبوب
عاشقانم
گاهي
قلنبه و گاه
باريك
و كمتوانم
بسته
به نرخ كاغذ
ارزانم
و گرانم
اين
روزها به هر حال
يكعالمه»
تومانم«
تا
در بيايم از چاپ،
درآمدهست
جانم
در
مركز مجوز
مسواك
شد دهانم
حالا
تميز و پاك است
تا
مغز استخوانم
ديگر
بدون ترديد
بيبو
و بيزيانم
يك
واو مانده تنها
از
كل داستانم
با
اينهمه، غلامِ
هرچه
كتابخوانم
ديگر
همين! خلاصه
بسيارم
و فلانم







| Design By : Night Skin |



